تبليغاتX
دنیای عسل

دنیای عسل

خاطرات روزانه

سلام...

سلام!  خوفید؟!؟

ببخشید دیر اپ کردم!!  شرمنده!!  سرم خیلی شلوغه!! هنوز هم هیچی نگرفتم!!  اتاقم مثل بازار شام شده!!  خونه تکونی هم که نصفش مونده!!

مدرسه امروز تموم شد!( هوووورااا) امروز از ۱۵۰۰ نفر فقط ۱۰۰ نفر اومدن! هیچ کاری هم نمی شد کرد!! ولو بودیم تو راهرو!! انقدر تو راهرو قدم زدم! که تعداد کاشی ها رو حفظ شدم! متر کردم راهرو رو!  بچه ها توپ اورده بودن! تو راهرو فوتبال بازی می کردن! بعضی از معلم ها هم بازی می کردن! تو حیاط هم که همه هر چی از دیشب باقی مونده بود و نمی دونستن چی کار کنن می زدن!  خلاصه به تنها چیزی که مدرسه نمی اومد! مکان کسب علم و دانش بود!

خوب!!  دیشب چی کار کردید! خوش گذشت!؟  مواظب خودتون بودید که!! من دیشب تا ۸:۳۰ تو اینترنت بودم!  بعدش رفتم بیرون! البته تو محل خودمون بودما!! چه خبر بود!!  یه اتیش بود! قد من! هر چی فکر کردم چه جوری از روش بپرم به نتیجه ی خاصی نرسیدم!  اخرش از کنارش رد شدم!  اما نه! جدی! یه اتیش دیگه هم بود که همه از رو اون می پریدم! منم پریدم! جای خواهر حونم هم پریدم! دیشب با موبایل بهش زنگ زدم! ببینم کجاس! که دیدم خونه بود! منم به جاش پریدم!!

اهان!! من دیشب اولین چیزی که زدم موشک سوتی بود!!  که البته جو گیر شدم و محکم تو دستم نگه داشتم که بعدش!!  تو دستم ترکید!! که هیچی نشد! من که اولین نفر بودم زدم زیر خنده! چندتا عکس یادگاری هم گرفتم!

ظهر چهارشنبه سوری! تو راه مثل جبهه!  اولش می ترسیدم! اما بعدش عادت کردم!  همین طور زیر پام می زدن که منم شاکی شدم یه کبسول زیر پای یه پسر انداختم! بیچاره نفهمید از کجا خورده!

رسیدم خونه خسته بودم! پس به این نتیجه رسیدم که بخوابم! از ساعت ۲:۳۰ تا ۵ خوابیدم که برای شب سرحال باشم!

فکر کنم این اخرین پستم تو این سال باشه! امسال سال جالبی برای من نبود! ایشاا... که سال بعدی خیلی بهتر از این باشه!!  امسال سال سگ!  من سال اسبم! شما ها چی!!

خوب امیدوارم سال خوبی داشته باشید! پیش پیش عیدتون مبارک باشه! من سر سال تحویل همتون رو دعا می کنم!

امیدوارم همه ی شما دوستای خوبم به ارزوهاتون برسید!

امسال من دوستای خیلی خوبی پیدا کردم! مثل : مینو جون ٬ سپید جون٬ سمیه جون٬ ارزو جون٬ علی جون٬ مانی جون٬ امیر جون(که سال به سال می یاد اینجا ) دیگه! اهان!! مهدی جون! (مهندس شکرانی) اگه کسی رو جا انداختم به بزرگواری خودتون ببخشید!

البته من باید یه تشکر مخصوص از مینو جون بکنم که من رو به ویلاگ نویسی اورد و یه تشکر خیلی مخصوص از مانی جون که من رو به بلاگفا اورد! که راحتر باشم!

خیلی دوستون دارم!  

بای!!!!!

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*

شعر روز!!!

ما من!!

کاش تو مال من بودی!

کاش قلب تو مال من بود!

کاش دستات تو دستام بود!

کاش نفس های گرمت کنارم بود!

کاش وجودت همیشه مال من بود!

اگه ما من بودی...اگه مال من بودی......نمی گداشتم لحظه ای غم تو چشات بشینه!

اگه ما من بودی...تمام لحظات دست در دست تو در جاده بی نهایت قدم می زدم

اگه ما من بودی...لحظه ای از تو جدا نمی شدم.....سایه به سایه دنبالت بودم

اخ اگه ما من بودی...دیگه از خدا چی می خواستم

اگه ما من بودی...فردا مال من بود

ای کاش تو اگه ما من بودی....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 17:24  توسط عسل  | 

لرز عشق تو

همیشه وقتی به تو فکر می کنم
چیزی در قلبم فرو می ریزد!
وقتی به تو فکر می کنم
دستانم شروع به لرزیدن می کند
وقتی به تو فکر می کنم
تمام بدنم با گرمی عشقت به اتش کشیده می شود!
وقتی به تو فکر می کنم
قلبم دیوانه وار می تپد! گویا می خواهد سینه ام را بشکافد
اری! وقتی به تو فکر می کنم
تو را در کنار خود احساس می کنم! اری! صدای نفس های گرمت را می شنوم
وقتی به تو فکر می کنم
در دل ارزو می کنم
ای کاش! ما مال هم شویم!
زمانی که من در اغوش گرم تو! از عشق سیراب می شوم!
و ان هنگام که از لب های شیرین تو! طعم عشق رو می چشم!
و حالا!
لرزه ای بر اندامم افتاده است!
ان لرز! جز عشق تو نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 2:22  توسط عسل  | 

چهارشنبه سوری!

سلام!  خوفید؟!؟

۱هفته به چهارشنبه سوری مونده!البته از الان شروع شده! مثلا دیروز مدرسه ما میدون جنگ بود!! جریان اینه!

ساعت ۱۲:۳۰ که زنگ تفریح خورد! منم رفتم تخته پاکن رو اب بزنم!  تقریبا وسط حیاط بودم که یه نارنجک! زیر پام زدن!  یهو همه جا دود شد! من خودم صورتمو گرفتم!  اما کفش و شلوارم پاره شد!! انقدر ترسیدم! باورم نمی شد! اخه کی انقدر خره! پام هم یه ذره زخمی شد! خلاصه! بعد از اون دیگه شروع شد! سیگارد! ترقه! و ...!!من خودم عاشق این جور چیز ها هستم!ولی هیچ وقت زیره پای کسی نمی زنم! من خیلی شانس اوردم! خدا هوامو داشت!

زنگ تفریح که تموم شد! تازه سر کلاس بودیم که یهو ریختن تو کلاس!  همه رو گشتن! مانتو همه رو در می اوردن!! حتی منم گشتن! تا جوراب گشتن! حالا من قلقلکی!(درست نوشتم!) مردم تا خودمو نگه داشتم نخندم!!  ۱۰ نفر امروز اخراج شدن! که تو کلاس ما اخراجی نبود! خدا رو شکر!

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*

امروز با شلوار جین رفتم!  اول ناظم گیر داد! که مامانم گفت: شانس اوردید! فقط یه کم پاش زخمی شده و شلوارش پاره!! و گرنه دیگه هیچی....!  انقدر حال کردم مامانم حالشو گرفت!

امروز سر کلاس فهمیدیم که دیگه اردو نمی برنمون!  اما نماینده کلاس دومی ها که تو کلاس ماس! گفت من هر طور شده راضیشون می کنم!  قرار بود این پنشنبه ببرنمون!!  

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*

دیروز سر راه یه پسره جلوی پام یه ترقه زد! توقع داشت جیغ بزنم که من خیلی عادی رد شدم!  حالش گرفته شد اساسی!! بعد گفت: دختر شجاع!! منم برگشتم گفتم: بله! کاری داری!!؟  حال من:    پسره:   بعد گفت ای ول!!   

دیگه!! هیچی دیگه!! تموم شد!! یادم نیست چی می خواستم بگم! 

خیلی دوستووون دارم!!

بای!!

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*

شعر روز!!

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی

ای که بی تو تک و تنها توی این غربت سنگی

می دونم بر نمی گردی شدی همرنگ دورنگی

همه ی عشق من اون نگاه عاشقت بود

چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود

رفتی و از من گرفتی اون نگاه اشناتو

واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه ها تو

حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی

چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 14:0  توسط عسل  | 

مطالب قدیمی‌تر